تهي بود و نسيمي.

سياهي بود و ستاره اي

هستي بود و زمزمه اي.

آب بود و نيايشي.

"من" بود و "تو" يي :

نماز و محرابي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 15:27  توسط فاطمه محبی | 
پناه می برم به تو             

به تو از تمام جغرافیای دنیای بد اخم ها و فکر می کنم چه آرام است یادم با نامت.پناه می آورم به تو بعد از هر باران بعد از هر زخم بعد از هر اتفاق بعد از هر حادثه و بگو چه کسی می تواند مرهم باشد بر دلم.

پناه می برم به نامت به یادت و هرچه که مرا جدا سازد از نا امیدی.

مرا ببر به اتفاق های خوب ساعت های ناب آن روزها که دلشوره هایم بزرگتر از فاجعه نبود و مرا بیاور به اکنون به باور آنکه خوب می شود لحظه ها و درست می شود اندام حقیقت .

پناه می برم به تو تا آنچه که نباید بایدم شود و آنچه که باید نباید شود را اشتباه نکنم .

پناه می برم به آغوش زمستان تا فصل بهار رحمتت کالبدی از زندگیم شود.

پناه می برم از سر ناپاکی ها به تو و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 17:12  توسط فاطمه محبی | 
بوی رمضان می آید ... بوی خوب ماه میهمانی و تو میهمان عرش الهی می شوی و چه میهمانی با عظمت تر از این ؟

سی روز میهمان خدایی می شوی که تو را از وجود خود آفرید (...ونفخت فیه من روحی...) و خود تو را پرورش داد که او رب العالمین است.سی روز میهمان نور و رحمت و مغفرت می شوی .

سی روز میهمان خلوتکده های آبی شب می شوی تا دریاترین غزل ها را بسرایی در زلال ترین روزهای زندگی.

رمضان می آید...ماه خدا...ماهی که خدا در های مهربانی اش را بیش از همه به رویت می گشاید تا رستگاری در آستانه خانه ات تو را به معراج بخواند.

رمضان دستاورد نقره ای روح انسان است تا در پرتو تلاش و مجاهدت های نفس سپیده باران شوی از سحرهای ابوحمزه و شب های افتتاح.

الهی! ذرات وجودم را از میان جاده های سرد و یخ زده زندگی به سوی تو آورده ام تا در قافله قرب تو جام عشق را بنوشد.

الهی! دیر زمانی است که در دل مرگی خویش غوطه می خورم و مرداب وار در خویش فرو می روم.

الهی! رشته ای نور می خواهم که به روشنایی اش چشم هایم گشوده شود.

الهی! تو را می خوانم که هیچ رازی در آسمان و زمین از تو پوشیده نمی ماند.تو را میخوانم که اگر عذرم نپذیری و مرا در آغوش لطفت جای ندهی این محروم دور افتاده به کدامین آستان رجوع کند تا با رحمت خویش پذیرایش باشی ؟!

خدایا طاقت عدل و تاب عذاب و قهرت را ندارم ... بر من رحم کن که تو دریای رحمتی.

اینک منم بنده سراپا تقصیر با کوله باری از ندامت و گناه که به امید بخشش تو به درگاهت پناه آورده ام تا تو روحم را با لذت توبه آرام بخشی و دستم را بگیری و یاریم کنی تا از تعلقات دنیوی آسوده شوم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 13:45  توسط فاطمه محبی | 
خدایا

آنان که همه چیز دارند

مگر تو را به سخره می گیرند

آنان را

که هیچ ندارند

مگر تو را!

هر کودکی

با این پیام به دنیا می آید

که خدا

    هنوز

 از انسان نومید نیست.

خدا به انسان می گوید:

"شفایت می دهم

از این رو که آسیبت می رسانم

دوستت دارم

از این رو که مکافاتت می کنم."

آنان که فانوسشان را

بر پشت می برند

سایه هاشان پیش پایشان می افتد!

ماه

روشنی اش را

در سراسرآسمان

       می پراکند

و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد!

کاریز خوش دارد خیال کند

که رودها

تنها برای این هستند

که به او آب برسانند!

خدا

    نه برای خورشید

   و نه برای زمین

   بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد

چشم به راه پاسخ است.

   

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 12:19  توسط فاطمه محبی | 
امام علی (ع) در نامه ای به مالک اشتر فرمودند:

"دل خویش را در هاله ای از مهربانی نسبت به شهروندانت قرار بده و با

همه دوست و مهربان باش چرا که مردم دو دسته اند :دسته ای برادر دینی

تو و دسته ای دیگر در آفرینش همانند تواند."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 21:48  توسط فاطمه محبی | 
همین که یاد ما هستی طلایی

همین که مرهم دردی طلایی

در این دنیای ماشینی که مردم بی وفایند

همین که با وفا هستی طلایی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 9:38  توسط فاطمه محبی | 
تو می روی و قدم های تو بی تو می ماند

فانوسم را به دنبالت می کشم

سایه ات از زیر قدم ها یم می دوند

کمی آرام تر...

گفته بودی زمین غریبه نیست

رنگ گل ها الکی نیست

بیا باغ انار را ببین

با نگاهت یکی شو بچین

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 9:4  توسط فاطمه محبی | 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم :نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت:آن چیز دیگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه است این؟دل اشارت می کرد

که اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است؟

گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پر نقشو خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست؟

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 14:31  توسط فاطمه محبی |